😱

Zahid Stories

در شهری قدیمی، تاجری ثروتمند پیش از مرگش سه صندوق برای سه پسرش گذاشت… یکی پر از طلا بود. یکی پر از سند و ثروت. و سومی… فقط یک دانه گندم داشت. همه به صندوق سوم خندیدند. اما وقتی قحطی شهر را فرا گرفت، حقیقتی آشکار شد که زندگی همه را تغییر داد. این داستانی است درباره: امید، فهم واقعی ثروت، و اینکه